تبليغاتX
نامه ها

نامه ها

فينگيل بانوي لوس(از اين اسمايلي سبزا!!!)

ديشب سرويس خوابمونو اوردن... نمیدونم من چرا همش میگم مبلم، تلويزيونم، يخچالم... به نظرم گل باقالي ناراحت ميشه... الانم دوباره نوشتم سرويس خوابم... بعد درستش كردم... خيلي نسبت به محيط اطرافم احساس مالكيت ميكنم... با سيب گل هم كه حرف ميزنم ميگم مامانم، بابام، خاله ام... انگار مامان باباي اون نيستن!!! ااااااه حالا بي خيال حس مالكيتتتتتتتتتت... اتاقم!!! (اتاقمون) انقدر خوشگل شده كه نميدونين... ديشب در حاليكه معده هامون داشت آتيش ميگرفت از گشنگي دلمون نميومد تختمونو تو اون خونه تنها بزاريم و بريم!!! خيلي بي جنبه ايم نه؟؟؟ اين اولين خريدمون بود كه وارد خونه شد... البته ديشب داشتم با شيطوني به گل باقالي ميگفتم از لحاظ سمبليك!!! خيلي جالبه كه اول از همه تختخوابمونو اوردنمعلومه زندگي پر از هيجاني داريم... اونم بهم گفت نه اشتباه نكن اول از همه توالتمونو اوردنديدم راست ميگه... عجب زندگي ميشه كه اولين وسيله اش توالت باشه!!! آخه كارگره اول آينه ميز توالتمو اورد بالا... منم ذوق كرده بودم كه به به چه خوش شگونحالا الانم يادم نيست كه اون يكي كارگره اول دستشويي رو اورد بالا يا توالتو!!! خدا كنه دستشويي بوده باشه به نظرم اين عقايد خرافاتي رو از بابام ياد گرفتم... بابام هر سال عيد يه سيني ميده دست من كه توش نون و پنير و سبزي و هزار تا چيز ديگه است بعد ميگه با پاي چپ برو از خونه بيرون و با پاي راست بيا توالبته چند ساله كه پشت سر من، مامان و بابام هم صف ميكشن... بعد بابام به سيب گل ميگه تو در رو باز كناصلا اونو آدم حساب نميكنه... فكر ميكنه فقط پاي من خوبه... چند سال پيش سيب گل كلي گريه كرد سر اين موضوع... حالا امسال كي براشون سيني نون و پنير و سبزي ببره؟؟ هيچ وقت فكر نميكردم كه رفتن از اين خونه ناراحتم بكنه...ياسمنگولا كه تعريف ميكرد شب اولي كه رفته خونه خودش همش گريه كرده، خنده ام ميگرفت!!! ولي الان خودم كلي دلم گرفته... احساس ميكنم دورم زدن...اون روز سيب گل به مامانم گفت يه چمدون بده من كمد فينگيلو خالي كنم توش ميخوام كمد خودمو مرتب كنم و يه سري لباسامو بزارم تو اون يكي كمد... من يك الم شنگه اي راه انداختم كه غلط ميكني به وسايل من دست بزني و هر وقت لازم باشه خودم اين كار رو ميكنم و به تو چه اصلا شايد من نخوام از اينجا برممامانم و سيب گل همينجوري با دهن باز منو نگاه ميكردن.. تازه از اون روزم با سيب گل قهرم!!!! ولي باهاش حرف ميزنم!!!! لجم ميگيره وقتي فكر ميكنم سيب گل ميمونه و محبت مامان و بابام و اتاق خوشگل من!!! البته ديوانه ميگه تو بري من نميام تو اتاقت، اتاق خودمو بيشتر دوست دارم!! حالا يه اتاق فسقلي مستطيل داره كه هر كي ميبينه ميگه سيب گل چه جوري حاضر شد بره تو اون اتاق و اين اتاق رو بده به تو!!! آخه اتاق من خيلي خوشگل بودبود نه هست!!!قراره بشه اتاق كامپيوتر!!! يعني در واقع انباري!!!خيلي نامردن...نميدونم دلم چي ميخواد؟؟ دلم ميخواد مامانم پيشم باشه ولي نباشه... گل باقالي پيشم باشه ولي باعث نشه كه من پيش مامان بابام نباشم...مامان بابام هم هر وقت من خواستم باشن هر وقت نخواستم غيب شن... البته الانم همينجوريه ديگه... گل باقالي هميشه پيشمه... هر وقتم بخوام ميرم مامانم بابامو ميبينم!!! اه اه چه لوس شدم... اصلا ميدونين دلم از كجا خونه؟؟؟ از اين كه سيب گل ميمونه و مامان بابام... اگه سيب گل نبود اصلا ناراحت نبودم دلم ميخواست مامان بابام تنها بشن و همش غصه بخورن و دلشون براي من تنگ بشهاصلا از فكر اينكه سيب گل يكي يدونه بشه آتيش ميگيرم خوب اينم از لوس بازيه امروز... ديگه چي؟؟؟ آها!!! صبح رفتم دانشگاه و هر چي خيابوناي اطراف رو بالا پايين كردم ديدم نخير جاي پارك پيدا نميشه كه نميشه!!! كه يه دفعه چشمم به يه دري افتاد كه تا حالا نديده بودم!!! دقيقا جلوشم كلي جاي پارك بود... ماشينو پارك كردم و رفتم سمت در ميبينم نگهبانه از دور داد ميزنه خانوووم نياااااااا..... رات نميدم... گفتم وا!!! مرتيكه ديوانه شده!!!‌يعني چي رام نميده؟؟؟ رفتم جلوتر ميگه اين در فقط براي ماشيناست... نميشه آدما رد بشن... ميگم بابا بيخيال من يه چيزي جا گذاشتم سريع ميرم برميدارم ميام... گفت امكان نداره بزارم بري تو!!! بعدم وايساده بود جلوي من كه يه موقع از دستش در نرم وارد دانشگاه بشم...از اون در هم تا درهاي ديگه كه آدما رو راه ميدن (يعني در واقع همه درهاي ديگه) حداقل يه ربع پياده راه بود... يكم اين پا و اون پا كردم ديدم يه پسره برام بوق ميزنه...شيشه ماشينشو داد پايين و گفت ديوونه است اين يارو... اگه ميخواي از اين در بري بيا سوار ماشينه من بشو...من آرم دارم رام ميده... منم دقيقا اين طرف در سوار ماشينش شدم و اون طرف پياده شدم... برگشتم نگهبانه رو نگاه ميكنم ميبينم خيلي راضيه كه سر حرفش وايساده!!!! واقعا بعضيا چقدر احمقانه شغلشونو جدي ميگيرن!!!

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 10:53  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو به قطعات نا مساوي تقسيم شده است...

تئاتر ملاقات بانوی سالخورده نمیدونم تا کی اجرا میشه ولی اگه میتونین حتما برین ببنین... کیف کردم دیشب... بعد از اون تئاتر مزخرف هادي مرزبان،لبخند با شكوه آقاي گيل رو ميگم...ما كه نتونستيم بريم افرا رو ببينيم... كسي هست كه هم افرا رو ديده باشه هم ملاقات بانوي سالخورده رو؟؟؟

----------

تو اداره يه برنامه از پارسال دادن ما بنويسم كه قرار بود خيلي ساده باشه... هي ما جلسه گذاشتيم و اين برنامه ساده رو نشونشون داديم هي اونا يك كم پيچيده ترش كردن و گفتن وقتي اين قابليت ها رو بهش اضافه كردين تحويل بدين... باز ما اون قابليت ها رو بهش اضافه كرديم و جلسه گذاشتيم و اونا تست كردن و دوباره گفتن نه اگه اين كار رو هم بكنه بهتره... باز ما اون كار رو بهش اضافه كرديم و بعد گفتن نه اون كاري كه ماه پيش گفتيم اضافه كردين خوب نيست اونو بردارين و همينجوري از پارسال تا الان كه من در خدمتتون هستم هنوز ورژن يكش رو هم تحويل نگرفتن!!! حالا كاش يه تيم كارشناسي قرار بود اين كار رو بكنه نرم افزار دست گل ما رو دادن دست يك سري زن ۵۰ ساله خانه دار بچه دار زنبيل به دست خنگ منگل كه دو زار نميفهمن... البته براي ما هم مهم نبود... بالاخره چه از اين نرم‌افزار استفاده بكنن چه نكنن ما سر ماه حقوقمونو ميگيريم... از اون طرف هم ياسمنگولا كه داره براي فوق ميخونه منم كه مشغول وبلاگ خوني... هر دو هفته اي كه مثلا براي يه كار بهشون ميگفتيم وقت لازم داريم دو روز آخرش سريع كارارو ميكرديم و همينجوري طول كشيد تا الان كه من ميخوام دو روز مرخصي بگيرم يا مثلا دير بيام و زود برم يه دفعه تا ده اسفند بهمون وقت دادن كه ۵ صفحه A4 قابلیت رو بهش اضافه کنیم بعدم بهمون گفتن که این اگه کامل بشه میخوان تو کل سازمان ازش استفاده کنناز اون طرف هم ماجرا تو سازمان درز پیدا کرده و معاون کوفت و زهر مار هم کار رو پیگیری میکنهفکر میکنن من و یاسمنگولا مایکرو سافتیم!!!! منم الان اصلا تو مود برنامه نوشتن نیستم و یاسمنگولا هم که آخر هفته امتحان داره و از همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که روش حساب نکنم...

-----------

ديروز در ادامه پريروز به كارگري گذشت(آي كمرم!!!) ولي ديگه تقريبا خونه تميز شدتصميم گرفتيم جهت جلوگيري از سكته قلبي و كنده شدن دست و پا و شكستن كمر، ديگه زمين اتاقها رو به شدت زمين هال تميز نكنيم و با دو عدد موكت از اين آماده ها (اصلا همچين موكتي وجود داره؟؟؟) سراميكهاي قيري و رنگي و سيماني و روغني رو بپوشونيم... چون بعد از هشت بار تميز كردن سراميك هاي هال به اين نتيجه رسيديم كه اگر كلا سراميك ها رو عوض ميكرديم هزينه جسمي و روحي كمتري رو متقبل ميشديم...

جمعه قرار بود يه سري از وسايل خريداري شده تحويل داده بشه كه به علت بدقولي جماعت كاسب تا هفته ديگه به تاخير افتاد...پنجشنبه هم قرار بود براي نصب مستراح! ساعت ۳ برسن خدمتمون كه جاتون خالي تا ساعت ۹ شب ما رو بدون حتي يك صندلي با پاهاي ورم كرده در دمپايي! بعد از ۱۲ ساعت كار جانفرسا، ايستاده نگه داشتن(ولنتاين رو ميگما!!! قابل توجه آب معدني)... جوري كه بابام فرداش به غير از كمر درد وحشتناك، تب هم كرد!!!! تازه بابام فقط به قول خودش مديريت ميكرد!!! (مديريت به اين معني كه ميومد بالاي سر ما و تشويقمون ميكرد و بهمون روحيه ميداد و خاطره تعريف ميكرد و وقتمونو ميگرفت!!!) ولي ديگه شنبه هفته آينده همه وسايلمون توي خونه تميز قشنگمون چيده شده

----------

چهارشنبه تو بوفه کلاس نشسته بودیم که دیدیم از اتاق بقلی صدای فیلم سنتو*ری میاد... با اینکه ندیده بودیمش ولی کاملا میشد صدای چاو*شی و را*دان رو تشخیص داد...پریدیم تو اتاق و دیدیم سه تا از بچه ها نشستن و دارن تو کامپیوتر امور مالی فیلم رو میبینن... گفتن از خود مهر*جویی گرفتن!!! و قرار شد برای ما هم رایت کنن و هفته دیگه بهمون بدن... میگفتن خودش تصمیم گرفته فیلمشو پخش کنه!!! که وزارت ار*شاد ضایع بشه!!! خیلی دلم سوخت

نکته:اینکه دیگه راجع به کلاسای چهار شنبه ها نمینویسم دلیلش اینه که بیشتر فیلم میبینیم.

----------

کسی صوفی نامه شهرام ناظری رو شنیده؟؟؟ من که دو روزه همراه با زمین سابیدن دارم با این نوار رقص سماع! میکنم!!! گل باقالی میگه توی گوشه ای از دستگاه ماهور ساخته شده که معمولا توش نوحه میخونن... بعد واقعا یه جوریه که تو برات مهم نیست طرف داره چی میگه دلت میخواد از ته دل بشینی و برای همه بدبختیهات گریه کنی!!! خیلی جالبه ها!!!!

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 15:19  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و عكس العملهايش

صبح یه مرده ازم آدرس پرسید بهش گفتم بره اون طرف خیابون و ... تا رسید وسط خیابون فهمیدم اشتباه گفتم... داد زدم آقــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااااا ... بي اختيار وايساد و برگشت سمت من و نزديك بود يه ماشين لهش كنه!!!! به نظرم بهتره از اين به بعد به كسي آدرس ندم!!! كلا با اين عكس العملهاي ناگهانيم خيلي مشكل دارم... يعني در واقع بيشتر گل باقالي!!! نميدونم چرا يه دفعه جيغ ميزنم؟؟؟اگه تو ماشين باشم و راننده هم خودم نباشم تقريبا ميتونم بگم طرف رو ديوانه ميكنم...حتي اگه تو تاكسي باشم اگه ببينم از يك متري يه ماشين داريم رد ميشيم بي اختيار جيغ ميزنم و دو دستي به طرف ماشينه گارد ميگيرم... انگار قراره تصادف بشه و من ميخوام با دستان جادوييم مانعش بشم!!! گل باقالي ميگه اينجوري بدتر باعث ميشي آدم تصادف كنه...بايد بيشتر روي عكس العملهام تسلط داشته باشم...

اين روزا بدجوري سرما خوردم... هر سه چهار ساعت يه بار دو تا ادالت كلد ميندازم بالا!!! ميدونم هر شش ساعت بايد يه دونه خورد ولي اين قرصاي ايراني به نظر مياد بيشتر از گچ تشكيل شده باشن... اصلا اثر ندارن... ديروز صبح مامانم يك دونه معادل خارجيشو بهم داد تا شب داشتم ميپريدم بالا و پايين و اصلا يادم رفته بود سرما خوردم... اين مامانم انقدر كه گيجه از اين قرصه يك بسته خريده بوده و اونجا هم استفاده كردن و همونو نصفه اورده ايران!!! يك سري هم پماد تبخال اورده مثلا كه كلي سر من منتشو گذاشت... آخه من خيلي تبخال ميزنم...اولشم برگشته ميگه وايييي فينگيل برات بليستكس اوردم!!! ميگم بليستكس چيه؟؟؟ ميگه وا!!! بيسواد!!! براي تبخاله ديگه!!! گفت از اينا 20 سال پيش كه رفته بوده آمريكا براي خودش اورده بوده و خيلي خوب بوده و انقدر تعريف كرد كه روز شماري ميكردم تبخال بزنم!!! بعد چند روز پيش از خواب بيدار شدم ديدم لبم ميخاره با يك حس پيروزي رفتم در يخچالو باز كردم و پماد رو برداشتم و فكر ميكردم الان ريشه تبخال رو در بدنم ميخشكونم...بعد چون خيلي قيافش پيچيده بود شروع كردم روشو خوندن كه ببينم چجوري بايد استفاده كنم... ديدم نوشته اين دوا براي خشكي پوست لب و آفتاب سوختگي آن ميباشد!!! هر چيم بالا پايينش كردم ديدم نخير يك بارم كلمه تبخال رو ذكر نكرده... منم رفتم سراغ طب سنتي خودم و يه قاشق گذاشتم تو فريزر و باهاش به لبم شك وارد كردم!! (اونايي كه تبخال ميزنن ميدونن من چي ميگم) بعدشم آسيكلووير خودمونو روش زدم و رفتم اداره... بعد كه برگشتم بهش ميگم مامان اين پمادي كه اوردي كه مال آفتاب سوختگيه!!‌ ميگه نخير!!! امكان نداره... بعد رفته عينكشو اورده روشو ميخونه ميگه اوا راست ميگي!!! من يه محصول ديگه‌ي مارك بليستكس رو خريدم ... قديما فقط پماد تبخال توليد ميكرد!!!  ۴تا هم خريده كلي هم پولشو داده... فقط به درد كويرنشينان ميخوره... من كه تا حالا لبم در اثر آفتاب نسوخته!!!!

از اول اين هفته همه وسايل بزرگ رو خريدم يعني ديگه فقط به قول ياسمنگولا قل و منقل مونده!!! ولي هنوز خونه انقدر كه كثيفه نميشه بگيم وسايل رو بيارن... البته هنوز همشونم حاضر نيست... و چون تمام سرويس دستشويي و توالت و دوش و اينا رو هم عوض كردم و قراره پنجشنبه بيان براي نصب به نظر ميرسه حالا حالا ها كار داشته باشه اين خونه!!!! آخه دو سه ساله همينجوري خالي مونده اونجا... اين كارگرا هم كه براي رنگ كردن و ساختن كابينت و شومينه و اينا اومدن كسي بالاي سرشون نبوده و هر كاري خواستن كردن... اين دو روزي كه رفتيم اونجا فقط داشتيم كثافت كاري اينا رو با كاردك از روي سراميكا ميكنديم... بنابراين پنجشنبه و جمعه مجددا برنامه كارگري به راهه!!! جمعه ناهار هم يه جايي دعوت بوديم كه من و گل باقالي نميتونيم بريم و شبش هم ميخوايم بريم تئاتر جون عممون كه احتمالا فقط چرت خواهيم زد از خستگي!!!

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 10:4  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و بی ناموسان!!!

مهمترین اتفاقی که در چند روز اخیر افتاده اینه که ما بالاخره از خونه خریدن منصرف شدیم... بعد از اون همه خونه زشت و کثیفی که دیدیم از دو تاش خوشمون اومد که یکیش رو بهمون سنش رو دروغ گفته بودن و یکی هم متراژشو!!! اینارو هم با تحقیق از همسایه ها فهمیدیم...مامان بابای گل باقالی هنوز هر روز میرن برامون دنبال خونه و هر چی ما میگیم نمیخوایم خونه بخریم به روی خودشون نمیارن!!! ما هم كه جنبه "بیخیال فردا"مون به جنبه "آینده نگری"مون چربید و بعد از هدر دادن چهار روز مرخصی گل باقالی به صرافت خرید وسایل خانه افتادیم!!! گل باقالی از کار جدیدش خوشش نمیاد... یعنی با رئیسش حال نکرده!!! شغل قبلیش رو هم به یکی از دوستان متاهل بیکار نزدیک طلاق سپرده و دلش نمیاد دوباره پس بگیره!!!! بنابراین فعلا یک جوان بیکار به حساب میاد که البته دو سه مورد پیشنهاد شغلی بهش شده که فعلا تو آب نمک نگهشون داشته تا سر فرصت خریدامونو انجام بدیم... گل باقالی بی حوصله قصه ما حتی برای خرید اجاق گاز هم اصرار داره که همراه من بیاد و حسابی داریم از این روزای خرید لذت میبریم... البته اگر پسران بی ناموس اجازه بدن!!! جاتون خالی دیروز وقتی داشتم با گل باقالی از مترو پیاده میشدم مورد تفقد یک عددشون قرار گرفتم!!! منم تو این موارد خیلی سریع عمل میکنم دست یارو رو دنبال کردم و به یه کله رسیدم و مشتمو با چنان قدرتی بر فرق سرش فرود اوردم که به نظرم مغزش ریخت تو دهنش!!! چند وقت پیش هم این اتفاق برام افتاده بود!!! اون دفعه داشتم مثل آدم تو خیابون راه میرفتم که... منم برگشتم یک لگدی به کو*نش زدم که یک متر پرت شد جلوتر!!! کفشم هم نایک بود یه علامت نایک خاکی پشت شلوار مشکی یارو افتاده بود... خیلی باحال بود شب رفته خونه زنش کف کرده  اینجور آدما هم معمولا بعد از این عمل شنیع خیلی مظلوم میشن و هر بلایی که سرشون بیارین به روی خودشون نمیارن... (حالا چاقو خوردین نیاین بگین تو گفتی لگد بزنما!!!!) دیروزم بعد از زدن مشت در حالیکه خودمو از بین ملت بیکار که دهنشون باز مونده بود و بعضا از خنده غش کرده بودن  ميکشیدم بیرون و اصلا یادم نبود که گل باقالی پشت سرم بوده و داشتم با عکس العملم حال میکردم، دیدم مردم میگن آقاااااااااااااااااااا ولششششششششششش کننننننننننننننننننننن!!!! غلللللططططططططط کرددددددددددددددددددد!!!!!! برگشتم دیدم گل باقالی یقه یارو رو گرفته مثل پرچم تکونش میده و میگه چه گهی خوردی مرتیکه!!!!يه دفعه تمام چهار ستون بدنم شروع كرد لرزيدن... خودمو انداختم اون وسط هي ميگفتم گل باقالي كتكشو خورد تو رو خدا ولش كن .....فكر نكنين گل باقالي كتكش ميزدا!!! منظورم همون مشتِ بود!!! بچه ام بعدش تعريف ميكرد كه نميدونسته از كجا بايد شروع كنه كتك زدنوفقط به فكرش رسيده بود كه بندازتش جلوي متروفكر كنين زندگيمون با قتل شروع ميشديه دفعه دو تا پليس كه از شانس ما اون اطراف بودن رسيدن و يارو رو از دست گل باقالي كشيدن بيرون و يكي از پليسا انگشت كوچيكشو گرفت، يه جوري كه اگه ميخواست در بره انگشتش ميموند تو دست پليسهگفت آقا بيا حراست ازش شكايت كن الان پدرشو در مياريم!!! گل باقالي هم گفت باشه و منم دنبالشون دويدم به سمت حراست... واقعا فكر نميكردم پليس مترو انقدر خوب عمل كنه!!! اونجا كه رسيدیم هم گل باقالي يه شكايت نوشت و داد به پليسه... اوناهم كلي به يارو فحشاي بد دادن... البته يه فحشايي بود كه جلوي منم ميشد داد!!! بعدشم يه چك خوابوندن تو گوشش، چه چكي!!!! يك صدايي داد كه نميدونين... ولي راستشو بخواين من خيلي دلم براش سوخته بود... آخه همش هم ميگفت خانوم شما حاضري دست بزاري رو قرآن بگي من بودم؟؟؟ منم يه لحظه شك كردم كه نكنه يه نفر ديگه بوده و من اشتباهي زدم تو سر اين و گل باقالي هم يقه همين تو سري خورده هرو گرفته كشيده بيرون... بيچاره از بيجار اومده بود تهران كارگري... يه كيسه جوراب هم دستش بود كه به نظرم ميخواست تو مترو بفروشه... خلاصه هي يارو به گل باقالي التماس ميكرد و گل باقالي هم نگاش نميكرد و پليسه هم بهش ميگفت خفه شو!!! زر نزن!!! كه يه دفعه يه دونه از اين كلاه كج هاي غول اومد تو و اينا گفتن آقا به موقع اومدي به اين دست بند بزن ببرش!!! اونم خنديد و خوشحال شد گفت اتفاقا هميشه دستبندم تو جيب اور كتم جا ميموند اين دفعه يادم بود با خودم اوردمش و دست يارو رو پيچوند پشتشو دستبند زد بهش كه يه دفعه ديدم در عرض نيم ثانيه چشاي كارگره پر اشك شد و شروع كرد گريهدلم كباب شده بود براش... تا اومدن ببرنش رفتم پيش گل باقالي گفتم تو رو خدا رضايت بده بره... ديگه به اندازه كافي تنبيه شد... اونم ميگفت نه نميشه پدرشو در ميارم!!! خلاصه تا بخوان ببرنش تونستم گل باقالي رو راضي كنم كه زير شكايتش امضا كنه كه رضايت داده...بعدشم كه اومديم از مترو بيرون يه مدت دوتايي رو به رومونو نگاه ميكرديم و باهم حرف نميزديم و گل باقالي محكم دست منو گرفته بود تو دستش... ديگه بعد از يه مدت يه جوري رفتار كرديم كه انگار هيچ كدوممون نميدونيم چه اتفاقي افتاده ولي شب كه ميخواستيم بخوابيم يك كمي راجع بهش با هم حرف زديم كه چيزي رو دلمون نمونهحالا نميدونم كه يارو واقعا تنبيه شد يا نه بدتر عقده اي شد... به نظرم همون مشت من كافي بوداين اولين باري بود كه گل باقالي اينجوري غيرتي ميشد... البته تا حالا اتفاق مشابهي برامون نيفتاده بود... دو سه باري من تو خيابون به مردم فحش داده بودمو گل باقالي از قول من معذرت خواهي كرده بودبعدشم باهام قهر كرده بود... حالا فكر نكنين من ديوونه ما!!! مثلا يه بار داشتم از خيابون رد ميشدم يارو راننده منو نديد ترمز نكرد داشت ميزد بهم منم بهش گفتم هُش!!!بعد يارو شاكي شد اومد بزنتم كه گل باقالي ازش معذرت خواهي كرد بعدشم دو ساعت با من حرف نميزد و ميگفت تو مادرت اينجوري رفتار ميكنه تو خيابون يا پدرت؟؟؟ خجالت نميكشي؟؟؟خلاصه غيرتي شدن شوهرمونم ديديم

تا الان تقريبا وسايل گنده مو يا خريدم يا ميدونم ميخوام كدومو بخرم!!! امروزم تلويزيون خريداري ميشود كه گل باقالي گير داده كه خودم ميخوام بخرم نميشه از پول مشتركمون بدي!!! از كار قبليش كه اومده بيرون باهاش تسويه حساب كردن و ميخواد با همون پول تلويزون بخرهالبته اول ميخواست پرده و ويدئو پروژكتور بخره(اگه ميخريد هر روز دعوتت ميكردم خونمون شادي جونم) خودمو كشتم تا به ال سي دي راضي شد!!! فكر كن خاله ۷۰ ساله من بياد خونمون ببينه يه ديوارمون سينماست!!! به نظرت چه فكري ميكنه خواهر؟؟؟ ولي ميدونم آخرش يه روزي كار خودشو ميكنه اين گل باقالي...ببين كي گفتم!!! حالا گير داده كه پاناسونيك هم بخره... هر چي بهش ميگم سامسونگ بخر من شانسم خوبه ب. ام. و. ميبريم، عكسمونو ميندازن رو بيلبوردا!!! ميگه نع!!! ببينين اين شوهر ما چه جوري مانع پيشرفتمون تو زندگي ميشه!!!

شب هم ميخوايم بريم يه سري جاروهاي پيشرفته و مواد شوينده بخريم كه فردا بريم اون خونه رو تميز كنيم... جمعه دو ساعت رفتيم اونجا زمين سابيديم پدرمون در اومد... من اولش گفتم كارگر بگيريم مامانمو گل باقالي گفتن نه كاري نيست كه، خودمون ميكنيم!!! بعدش كه ديگه كارگر مورد اطمينان مامانم همه وقتاش تا عيد پر شد گل باقالي ميگه كارگر بگيريم بهتره!!! اون روزم كه داشت زمين ميسابيد هي به خودش فحش ميداد كه چرا مخالفت كرده... به مامانم كه نميتونست چيزي بگه... بعد من كه به مامانم ميگفتم بزار زنگ بزنم اين شركتهاي خدماتي، اينجا كه خاليه نميتونن دزدي كنن ميگفت ببين منو گل باقالي همش كار ميكنيم تو غر ميزني!!!! حالا من داشتم كارمو ميكردم اين گل باقالي همش در گوش من غر غر ميكرد كه بايد كارگر بگيريم خسته شدم!!!بعدشم دسته جارو رو شكوند خيالش راحت شد!!! اومديم خونه... ولي حالا امشب ميريم كلي جارو ميخريم و فردا ميريم سراغ خونه!!! خدا خودش به گل باقالي قوت بده و به من صبر!!! آمين!!!

+ نوشته شده در  2008/2/10ساعت 11:26  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو غلط کرد دلش چهار دیواری خواست به جان مادرش!!!

5شنبه که رفتیم دنبال پیش خرید خونه یه موقعیت خیلی مناسب بهمون معرفی کردن که کاملا از عهده ما برمیومد شرکتش هم شناخته شده بود...حتی میتونستیم دو تا واحدشو پیش خرید کنیم...که البته به علت همیشه عجله داشتن بابام اون روز نتونستیم ببینیمش... خیلی خوشحال بودم فکر می کردم که دیگه همه مشکلات حل شده...عصری با گل باقالی رفتیم خونه بابام و همه زمین و دیوارا و سقف رو متر کردیم و کلی فکر کردیم که تلویزیون رو کجا بزاریم و تختمونو رو به کدوم طرف بزاریم و پرده آشپزخونه چهار خونه چه رنگی باشه و خلاصه بعد از بیست بار که از خونه بهمون زنگ زدن و گفتن مهمون اومده سریعتر بیاین با کلی رویا و یه عالمه ابر سفید تپلی بالای سرمون، از خونه قشنگمون اومدیم بیرون... جمعه رفتیم دنبال مبل و کلا وسایل چوبی... من خیلی خرید وسایل خونه رو دوست دارم... چرخیدن تو این جور مغازه ها برام یه جور تفریحه ولی این دفعه خیلی فرق میکرد... حتی گل باقالی که زیاد با خرید کردن میونه ای نداره با چه عشق و علاقه ای دنبال من راه افتاده بود از این مغازه به اون مغازه و وقتی بین دو تا مثلا میز ناهارخوری شک میکردیم با چه وسواسی همه جوانب رو بررسی میکرد... ظهر که اومدیم خونه کلی انرژی داشتیم و دقیقا میدونستیم خونمون قراره چه شکلی بشه... قرار شد که فرداش گل باقالی چهار روز مرخصی بگیره که روز اول بریم خونه ای که میخواستیم پیش خرید کنیم رو ببینیم و قراردادشو ببندیم و از روز دوم بریم سراغ خرید وسایل...شنبه به طور اتفاقی اسم شرکتی که خونه رو بهمون معرفی کرده بود رو توی گوگل سرچ کردم و دیدم که از وزارت مسکن شکایت کرده که چرا تو فلان روزنامه نوشتین کار ما غیر قانونیه... آخر خبر نوشته بود که وزارت مسکن توصیه کرده قبل از پیش خرید مسکن حتما به شورای صنفی انبوه سازان زنگ بزنین و مطمئن بشین که شرکتی که میخواین باهاش قرارداد ببندین مدارک لازم رو داره... سریع زنگ زدم 118 و شماره تلفن رو گرفتم و زنگ زدم... خانومی که تلفن رو جواب داد گفت این شرکتی که شما میخواین باهاشون قرارداد ببندین اصلا اینجا ثبت نشده و شرکتی هم که این رو بهتون معرفی کرده خودش زیاد مطمئن نیست... گفتم از چه لحاظی؟؟؟ گفت اولین دلیلش عدم تحویل به موقع واحدها... خیلی ناراحت شدم زنگ زدم به یکی از مهندسای برج سازی که یک نفر بهمون معرفی کرده بود که شرایط پیش خرید اون رو بپرسم... خیلی مرد مودبی بود و کلی راهنماییم کرد و مشخص شد که پولمون برای پیش خرید برجهای اونها خیلی کمه... وقتی ازش راجع به شرکتی که فرداش میخواستیم باهاشون قرارداد ببندیم پرسیدم گفت راستش من چند وقت پیش شنیدم که یه پروژه 2000 واحدی رو به 8000 نفر فروختن!!! دلیلی هم نداشت دروغ بگه چون به هر حال من پولم به پیش خرید واحدهای اونا نمیرسید و مطمئنا این چندرغاز من باعث برشکست شدن یا سود کردن کسی نمیشد... کار که به اینجا رسید یه دفعه مامان بابام هم گفتن که راستشو بخوای ما هم اصلا راضی نبودیم که شما جایی رو پیش خرید کنین و بهتره که سریع یه جایی رو بخرین!!! بعدشم زنگ زدیم به یکی از دوستای بابام که میدونستیم اون طرفاست و گفتیم بره نگاه کنه ببینه این خونه در چه مرحله ایه... اونم زنگ زد و گفت این آدرسی که دادین وسط بیابون خداست و ساختمون هم در حد یک اسکلت بندی اولیه است... اینجوری بود که همه رویاهای من نقش برآب شد... از اونجایی که ما به شدت زوج عاقل و عاقبت اندیشی هستیم، اصلا دچار احساسات زودگذر نشدیم و تصمیم گرفتیم که همه پولی که داریم رو بزاریم برای خرید خونه... اینجوری میتونیم یه خونه حدود 50 متر یه جایی وسطای شهر بخریم... بنابراین فعلا زندگی مشترک تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد...از دیروز شدیدا دنبال خونه هستیم و فعلا از دو تا خونه هم خوشمون اومده که یکیشو قراره امروز عصرقطعی کنیم... خود خونه کاملا یک خونه ایده آله ولی خوب محله اش و کوچه اش همچین زیاد جالب نیست ولی خوب به ما چه!!! ما قراره اونجا رو رهن بدیم!!!

 برای همین خونه فسقلی هم همه پولمونو باید بدیم و بنابراین دریغ از یک پاپاسی که بمونه برای خرید یک زیلو به قول سمیر!!!!... دیروز به گل باقالی میگفتم اگه بخوای من طلاهامو میفروشم که زندگیمونو زودتر شروع کنیم... مثل این زنای کلیشه ای فداکار... اونم از خنده مرده بود میگفت حالا نمیخواد جوگیر بشی!!!! کلا من از طلا اصلا خوشم نمیاد... ترجیح میدم یه گردنبند قدیمی عقیق بندازم گردنم تا سرویس برلیان!! ولی خوب گل باقالی میخواد یه کاری بکنه که آرزوی فداکاری بمونه رو دلم!!!! خوووووووووولاصه که بدجوری خوردیم به پیسی!!! یکی نیست به من بگه خونه نخری میمیری؟؟؟؟ نه نمیمیرم خودمم نمیدونم چرا گیر دادم خونه بخریم!!! ولی جدی اگه این امروزیه قطعی نشه شاید صرفه نظر کنم... البته هنوز دو روز از مرخصی هامون مونده و بازم میتونیم دنبال خونه باشیم... گل باقالی خونسرد بیخیال انقدر این چند روزه عصبی و تو فکره که نمیدونی همش داره راه میره و فکر میکنه ... آخه خوب دستی دستی داریم خودمونو به خاک سیاه میشونیم دیگه حق داره... همش تقصیره مامان بابامه!!! الان مامانم از خوشحالی داره میمیره که دیگه ما هیچی پول نداریم که خرج کنیم... اصلا از بچگی همیشه یه کاری میکرد که ما دیگه آه در بساط نداشته باشیم تازه یه چیزی هم بدهکار باشیم... مثلا میومد میگفت فینگیل بانو این یک میلیون تومن مال تو به شرطی که هر ماه کم کم بهم پسش بدی... حالا مثلا من راهنمایی بودما!!! بعد میگفت حالا من این یک میلیون رو از تو قرض میگیرم ولی هر ماه بهره بانکیشو به پول ماهانه ات اضافه میکنم... حالا مثلا من 10 تومن پول ماهانه میگرفتم میشد 15 تومن بعد باید قسط یک میلیون تومنو که مثلا میشد 12 تومن به مامانم میدادم!!!!!!!!!!! فهمیدی چی شد؟؟؟ من موندم و سه هزار تومن و یک میلیون تومن پول توی بانک که هنوز صاحبش نبودم!!! اینجوری پولی در بساط نداشتم که خرج کنم ولی همیشه سرمایه دار بودم!!! الانم همین کار رو میخواد بکنه... همه پولی که بهمون دادن بابت خرید وسایل خونه رو مجبورمون کردن بزاریم روی پول خونه خریدن و تازه هر ماه هم قسط وام مسکن بدیم و یه خونه ای داشته باشیم که تا 12 سال دیگه که قسطامون تموم بشه هنوز کامل صاحبش نیستیم... خیلی جالبه نه؟؟؟ شیطونه میگه بزنم زیر همه چیا!!!

البته میدونین چیه؟؟؟ من کلا فکر میکنم که خدا همه کاراشو گذاشته زمین و فقط مواظبه منه!! شوخی نمیکنما!! جدی این فکر رو میکنم... برای همین مطمئنم که اگه خونه خریدن کار خوبی باشه حتما یه خونه خوشگل توی یه گوشه این شهر برامون کنار گذاشته اگر هم نه که خودش یه جوری بهمون میفهمونه، مثل همین پیش خریده!!! برای همین برعکس گل باقالی که همش راه میره و سرشو تکون میده من لم دادم رو مبل و روزی سی بسته "ام اند ام" میخورم و هر وقت نگاه گل باقالی بهم میفته براش رو هوا ماچ میفرستمو بعدش با نیش باز نگاش میکنم...

+ نوشته شده در  2008/2/4ساعت 16:55  توسط فيگيلو  |